ناتانائیل
اَلَم یَجِدکَ یتیماً فَاوی/ ضحی
یتیم یعنی کسیکه مانند ندارد یعنی دردانه. تو را یگانه و دردانه یافت و مردم را به سوی تو کشاند. امام جعفر صادق(ع) طلوع در زیبا ترین جمعه تاریخ آن هنگام که تبسم خورشید در ذره ذره سرزمین حجاز جاری بود، ناگهان نوری به آسمان برخاست و شمیم دل انگیز سرود عشق را در مکه گستراند. ایوان کسری شکافت، آتشکده فارس از خودنمایی باز ایستاد، دریاچه ساوه موجهایش را به دست فراموشی سپرد، خدایان سنگ و چوب عرب رنگ باختند و آمد. آمد همانکه جهانی آمدنش را به فرخندگی مرده داده بودند ... محمد (ص) زلال ترین و شوق انگیز ترین سروده هستی به دنیا آمد. رحمت باز هم مکه در خشکسالی فرو رفته بود . قریش سراغ بزرگ خویش را می گرفت . ابوطالب را گفتند دعایی کن تا باران ببارد .دیدند دست پسر خرد سالی را گرفت و رفت کنار کعبه . پسرک هنوز شش سال نداشت و تازه مادرش را از دست داده بود . ابوطالب دستانش را به سوی آسمان گرفت و گفت :«خدایا به حقّ این پسر ، باران و رحمت را بر ما نازل کن ...» حتّی یک دانه ابر هم در آسمان نبود .همه رفتند ، نا امید شده بودند ...اما یک دفعه ابرها آمدند ، رعد و برق و ...باران . آب . رحمت. از بازار می گذشت نرم و با تامل . دید مردی قمار می کند . اوّل شترش را باخت . بعد خانه اش را ، بعد هم ده سال از زندگی اش .آنقدر ناراحت شد که رفت بیرون شهر . به غار حرا . زیاد می رفت آنجا . گاهی یک ماه تمام . نیایش و دعای در غار شروع شده بود یار لحظه های تنهایی و دل شکیتگی اش. همسایه هر روز که از خانه بیرون می آمد همین آش و همین کاسه بود .داستان همان داستان روز قبل ... زباله و خاکروبه و سنگ و چوب و ... یک بار هم که که شکمبه گوسفند . بد همسایه ای بود ، این یهودی . حالا هم که سخت بیمار شده بود و در بستر افتاده بود . دیدم چند روزی است که پیدایت نیست ، گفتند ، بیماری . آمدم حالت را بپرسم .به همین سادگی. ایمان آورد . یهودی ایمان آورد . عام الحزن عموکه تنهایم گذاشت ، امید و پناه و مرهم زخمهایم تو بودی ... خودش خانم مرا در در مکه دفن کرده بود . در «حجون » . آنقدر غمگین و افسرده شده بود که دیگر کمتر از خانه بیرون می آمد . غم در تمام وجودش رخنه کرده بود . خدیجه (ع) را از دست داده بود . به فاصله چند روز پس از فوت ابوطالب (ع) ...چه سالی بود ، عام الحزن . «دارالندوه» ، جلسه مشورتی سران قریش ، توطئه . آخرین تیر تر کش. از هر قبیله یک نفر . این طوری بنی هشم دیگر نمی تواند برای خون محمد با هعمه عرب بجنگد . هم پیمان شدند . رفتند و خانه را محاصره کردند . گفتند صبح برویم که همه ببینند قاتل محمد یک نفر نیست ،چهل نفر است . صبح که شد داخل شدند . رفتند به اتاقش . پارچه را که کنار زدند ، علی بود . علی آنجا چه می کرد ؟ چه شده است ؟ چه می خواهید ؟ محمد . محمد کو ؟ مگر سپرده بو دیدش به من ، که از من می خواهید . برگشتند . خیته و خواب آلود . نا امید هم . هنوز مسجد تکمیل نشده بود ، برای حرفهایش کنار کنده نخلی می ایستاد که همسایه مسجد محسوب می شد . به آن تکیه می داد و خطبه می خواند . چند روزی نگذشته بود که مردی آمد و منبری که خود برای پیامبر ساخته بود را به داخل مسجد برد . اولین باری بود که روی منبر می نشست . هنوز بسم الله را تمام نکرده بود که صدای ناله عجیبی همه را متعجب کرد .به سرعت از مسجد بیرون دوید . مردم هم به دنبالش . بیرون که رسیدند ،دیدند کنار همان کنده ایستاده است و دست به تنه اش می کشد . ناله قطع شده بود . رو کرد به مردم و گفت : « اگر نمی آمدم تا قیامت ناله می کرد » از آن پس به «او » ستون حنانه می گفتند . از امام صادق (ع) روایت شده است که : روح صد سال در سر آدم بود و صد سال در سینه و صد سال در پشت و صد سال در ران ها و صد سال در قدمهای او بود . بعد از تکامل بدن آدم ایشان ایستادند و خداوندبه ملائکه امر کرد بر او سجده کنندو این امر ظهر روز جمعه بود. ملائکه تا عصر در سجده بودند پس از آن آدم از پشت خود صدایی شنید که تسبیح الهی می کند گفت: این تسبیح محمد عربی است که بهترین خلق است. پس سعادت و جاودانگی برای کسی است که از ائ پیروی کند و شقاوت برای کسی است که با او مخالفت نماید و اوست خاتم پیامبران الهی. معراج پیامبر اکرم (ص) امام صادق (ع) در تفسیرآیه معراج و ( اسراء/1) فرمود:(در شب معراج جبرئیل و اسرافیل با براقی بر رسول خدانازل شدندو حضرت به دستور جبرئیل بر براق نشست و یکی از آنها لجام ودیگری رکاب گرفتند و دیگری لباس حضرت را مرتب نمود وچونحضرت بر زین قرار گرفت براق چموشی کرد جبرئیل طپانچه ای بر او زد و گفت ساکت شو وآرام بگیر ای براق که احدی از گذشته و آینده بهتر از این راکب نخواهی یافت سپس براق پرواز کرد و جبرئیل در خدمت آن حضرت بود و عجائب زمین وآسمان را به آن حضرت عرضه می داشت. پیامبر اکرم فرمود: در اثنای راه از طرف راست صدایی شنیدم که می گفت: یا محمد من توجه نکردم باز از طرف چپ مرا ندا کرد من گوش ندادم پس در مقابل خود زنی را دیدم که خود را آرایش کرده است و دستهایش تا ساعد برهنه بود و مرا می خواند و به او اعتنا ننمودم. در این هنگام صدایی هولناک به گوشم رسید که بسیار هراسان شدم. این جا بود که جبرئیل گفت: یا رسول الله! به زمین فرود آی و نماز بجا بیاور. سپس گفت هیچ می دانی این جا کجاست که نماز می خوانی گفتم نه گفت: این جا طور سینا است همان جایی که خداوند با حضرت موسی تکلم کرد. بعد از آن در بیت المقدس وارد شدم و جبرئیل اذان و اقامه گفتو ارواح وجمیع پیغمبران حاضر شدند و به من اقتدا نمودند. آنگاه خازنی به نزدم آمد در حالی که سه ظرف به همراه داشت یکی شیر و دیگری آب و سومی شراب و ندائی شنیدم که می گفت اگر آب را بگیرد هم خود هم امتش غرق می شوند و اگر شراب را بگیرد هم خودش هم امتش گمراه میگردند و اگر شیر را بگیرد خود هدایت شده و امتش نیز هدایت می شوند. پس تنها جام شیر را گرفتم و آشامیدم پس جبرئیل گفت یا رسول الله هذایت یافتنی و امت تو نیز هدایت می شود. بعد جبرئیل گفت چه آوازی شنیدی حضرت فرمود: دو صدا از طرف راست و چپ شنیدم و اعتنا نکردم جبرئیل گفت آنان مبلغان دین یهود بودند اگر به آنها توجه می کردی امت تو نیز به دین یهود می گرویدند. بار دیگر پرسید: دیگر چه دیدی؟ حضرت فرمود: زنی را مشاهده کردم که همه زیورهای دنیوی بر او بود جبرئیل عرضه داشت آن زن در حقیقت دنیا بود اگر با آن هم کلام می شدی امت تو دنیا را بر آخرت ترجیح می دادند سپس جبرئیل گفت آن صدایی که به گوشت رسید و ترسیدی صدای سنگی بود که هفتاد سال قبل از لب جهنم افتاد و به قعر جهنم رسید و چون رسول خدا این صدا را شنید بعد از آن دیگر نخندید. شگفتی های آسمان اول آنگاه جبرئیل مرا به طرف آسمان بالا برد و چون به آسمان اول رسیدم فرشته ای به نام اسماعیل در آنجا موکل بود که هر گاه شیطانی به آنجا رسیدهفتاد هزار فرشته که در اختیار اسماعیل بودآن شیطان را تیر شهاب برانند. پس اسماعیل از جبرئیل پرسید که این آقا کیست که با تو همراه است؟ جیرئیل آن حضرت را معرفی نمود فورا به حضرت سلام کردو استقبال نمود و همه آن ملائکه نیز مشغول تحیت و سلام شدند و بسیار اظهار خوشحالی کردند. انگاه رسیدم به فرشته ای که از او مخلوقی بزرگتر ندیده بودم و لکن با قیافه گرفته و خشمناک و به من سلام کرد ولی نخندید از جبرئیل پرسیدم این کیست که من از او ترسیدم. جبرئیل گفت این مالک جهنم است و تاکنون نخندیده و بر اهل جهنم همیشه غضبناک است. حضرت رسول به جبرئیل فرمود به مالک جهنم بگو که من قصد دارم جهنم را مشاهده نمایم و او پذیرفت و پرده ای از پرده های جهنم را دور کردودری از آن را باز نمود ناگهان زبانه آتش چنان شعله ور شد که نزدیک بود به آسمان ها اثر گذارد. گفتم پرده را برگردان فورا اطاعت کرد. آنگاه به سیر خود ادامه دادم مرد گندم گون و عظیمی را دیدم از جبرئیل پرسیدم : این کیست؟ گفت: این پدرت حضرت آدم است سپس مرا به آدم معرفی نمود و گفت این ذریه تو است. او سلام نمود و اظهار تحیت کرد سپس به ملکی که نشسته بود گذشتم فرشته ای بود که همه دنیا در میان دو زانویش قرار داشت و لوحی در دست داشت و پیوسته به آن لوح نظر می کرد و ان را مطالعه می نمود. گفتم ای جبرئیل این کیست؟ عرضه داشت: این ملک الموت است که دائما مشغول قبض ارواح است و جمیع دنیا در برابر او مانند درهم سیاهی است که در دست شما باشد و به هر طرف که خواسته باشی برگردانی. عزرائیل به من گفت هیچ خانه ای نیست مگر آن که روزی پنج مرتبه به اهل آنجا نظر می کنم و هر گاه می بینم مردمی بر مرده خود گریه می کنند می گویم گریه مکنید که باز نزد شما بر میگردم و آنقدر می آیم و می روم تا احدی از شما را باقی نگذارم. آنگاه رسول خدا (ص) از جبرئیل پرسید: ای جبرئیل آیا بالاتر از مرگ هم حادثه ای است جبرئیل گفت: بعد از مرگ شدیدتر از خود مرگ است واز او گذشتم و به گروهی رسیدم که بر سر سفره نشسته بودند و پیش رویشان طعام هایی از گوشت پاک طعام هایی از گوشت ناپاک بود و آن گروه گوشت ناپاک را می خوردند و پاک را فرو می گذاشتند. از جبرئیل پرسیدم: اینان کیانند؟ گفت: اینها حرام خوران امت تو هستند که حلال را کنار گذاشته و از حرام می خورند و فرشته ای را دیدم که نصف بدن او از برف ونصف دیگر از آتش بود و با صدای بلند چنین می گفت: بارالها! ای خدایی که میان آتش و آب را سازگاری دادی میان دلهای بندگان با ایمانتالفت قرار بده. از جبرئیل درباره او سوال کردم گفت: فرشته ای است که خدا او را بر اکناف آسمان و اطراف زمین موکل گردانیدهو این ملک از همه فرشتگان برای مردم خیر خواه تر و دلسوزتر می باشد و از روزی که پروردگار او را خلق کرده همیشه دعای او اینست. آنگاه دو فرشته را در آسمان دیدم که یکی از آنها می گفت: پروردگارا! به هر کس که انفاق می کندخلفو جانشینی عطا کن و دیگر می گفت: خدایا به هر کس از انفاق دریغ می ورزد کمبودی و ضرر برسان.مولودی این روایت را به گونه زیبایی به نظم آورده است: گفت پیغمبر که دائم بهر پند دو فرشته خوش منادی می کنند کای خدایا : منفقان را پهر دار هر درمشان در عوض ده صد هزار کای خدایا ممسکان را در جهان تو مده الا زیان اندر زیان عذاب مسخره کنندگان و عیب جویان از آن جا عبور کردم و به گروهی رسیدم که لب هایی مانند لب های شتر داشتند و فرشتگان گوشت پهلویشان را قیچی می نمودند و به دهان آنها می انداختند و می گفتندبخورید! از جبرئیل پرسیدم: اینان کیانند؟ جبرئیل گفت: سخن چینان و عیب جویان و مسخره کنندگانند. صعود به آسمان دوم سپس مرا به آسمان دوم بردند در آنجا ناگهان دو نفر را دیدم که بسیار شبیه یکدیگر بودند.از جبرئیل پرسیدم این دو تا کیانند؟ جبرئیل گفت: اینان دو خاله زاده یکدیگر یحیی و عیسی بن مریم هستند.من بر آن دو سلام کردم آنها نیز بر من سلام کردندو برایم طلب مغفرت نموده من هم برای ایشان طلب مغفرت کردم. به آسمان سوم صعود کردم و در آنجا به مردی برخورد کردم که صورتش انقدر زیبا بود که از هر مخلوق دیگری زیباتر بود. آنچنان که ماه شب چهارده از ستازگان زیباتر است. جبرئیل در شناسایی او گفت: برادر تو یوسف است. من بر او سلام کردم و او سلام و تحیت و خوش آمد گفت. صعود به آسمان چهارم سپس به آسمان چهارم رفتم و شخص بزرگواری را دیدم . جبرئیل گفت: این ادریس پیغمبراست. چنانکه خداوند فرمود: من سبقت بر سلام کردم و او سلام مرا پاسخ داد. و نیز در آنجا فرشته ای را دیدم که بر تخت نشسته بود و هفتاد هزار فرشته در فرمان او بودند و هر فرشته ای هفتاد هزار ملک در اختیارش بود و جبرئیل بر او بانگ زد که: برخیز و او اطاعت نموده به پا خاست و سلام کرد تا روز قیامت همچنان خواهد ایستاد. صعود به آسمان پنجم چون به آسمان پنجم رسیدم مرد سالخورده ای دیدم که چشمان درشت داشت و نزد او افرادی بودند. از جبرئیل پرسیدم: این شخص کیست؟ جبرئیل گفت: این پیغمبری است که امت یهود او را دوست داشتند. این هارون پسر عمران است من به او سلام کردم و او هم سلام نمود و برایش طلب مغفرت کردم او نیز برای من طلب مغفرت نمود. همچنین پیامبر فرمود: در شب معراج چون به آسمان پنجم رسیدم تمثال علی را مشاهده کردم. جبرئیل گفت: ملائکه از خداوند درخواست کردندجمال علی بن ابیطالب را مشاهده نمایند و عرض کردند: خداوندا! عده ای از مردم هر صبح وشام از دیدن رخسار علی بهره مند می شوند ما را هم نصیب بفرما. پس حقتعالی صورت آن حضرت را از نور مقدس خود آفرید. از آنگاه ملائکه هر شب و روز به زیارت آن سرور نائل می شوند و بهره می برند. بعد حضرت صادق(ع) فرمود: هنگامی که ابن ملجم در زمین شمشیر بر سر مبارک آن حضرت زد در تمثال ملکوتی او اثر گذاشت و فرشتگان چون هر بامداد وشامگاه آن اثر را می دیدندابن ملجم را لعن می کردندو زمانی که امام حسن شهید گشت فرشتگان بدن ملکوتی آن حضرت را در آسمان در کنار تمثیل علی بن ابیطالب قرار دادند و تا روز قیامت که بر زمین نازل می شوند و پا به سوی آسمان بالا می روند قاتلان آن حضرت را لعن می نمایند. بعد از آن به آسمان ششم رفتم و مرد بلند بالای گندم گونی را مشاهده کردمکه دارای مو های بلندی بود و شنیدم که می گفت: بنی اسرائیل گمان کردندکه من محترم ترین فرزندان آدم نزد پروردگارهستم و حال آنکه این مرد گرامی تر از من است. از جبرئیل پرسیدم این کیست؟ گفت این برادر توموسی بن عمران است. پس به او سلام کردم و او پاسخ سلام دادو در برگشت از معراج دوبارهموسی را ملاقات نمودمو به من گفت: یا رسول الله! چه کردی؟ گفتم: خداوند متعال پنجاه نماز بر من و امت من واجب کرد. گفت: خداوند از عبادت بی نیاز است و امت تو آخرین امت ها است و قدرت پنجاه رکعت نمازگذاردن را ندارند. اکنون برگرد و از پروردگار خواستار تخفیف آن را شو. پس به ((سدرةالمنتهی))بازگشتم وبه سجده افتاده ودر خواست تخفیف نمودم. تکلیف ده نماز برداشته شد پس برگشتم و جریان را به موسی گفتم گفت: بازگرد و دوباره تخفیف بخواه زیرا امت تو فدرت انجام چهل رکعت نماز راندارند. پس مراجعت کرده و به حالت سجده در ((سدره المنتهی)) خواهش نمودم و ده رکعت تخفیف گرفتم ودر بازگشت پس از اطلاع موسی گفت: امت تو سی رکعت قدرت ندارد. خلاصه در هر مرتبه به شفاعت آن جناب از نماز کم گردید تا اینکه به پنج نماز شبانه روزی مستقر شد و در این حال باز موسی پیشنهاد نمود برگردید و تخفیف درخواست کنید. گفتم: من شرم دارم و خجالت می کشم.در این هنگام از جانب حق تعالی ندا رسید: چون پنج نماز را اختیار کردی من ثواب پنجاه نماز به شما و امت تو عطا میکنم و هرگاه کسی از امت تو یک حسنه به جا آورد من پادشاه ده حسنه به او می دهم و اگر کسی قصد تبهکاری کند و انجام ندهد گناهی بر او نوشته نخواهد شد و زمانی که گناه را به جا آورد یک گناه بر او ثبت می شود. حضرت صادق(ع) پس از ذکر این حدیث فرمود: پرودگار به موسی خیر دهدکه سبب شد تکلیف امت سبک گردد. عجایب آسما ن هفتم حضرت محمد فرمود: چون به آسمان هفتم رسیدم مردی را دیدم که سرو روی او سفید بودو بر کرسی نشسته بودازجبرئیل پرسیدم این کیست که تا آسمان هفتم بالا آمده گفت: این پدر شما ابراهیم است. من سلام نمودم و او بر من سلام دادو گفت این محل پرهیزگاران امت تواست. چنانکه خداوند فرموده:باز از عجایب مخلوقات خا خروسی را دیدم که پاهایش در طبقه هفتم زمین و سر او در عرش الهی بودو وقتی بال می گشوداز مشرق و مغرب می گذشت و در وقت سحر صدا به تسبیح بلند می کردو خروس های زمینی صدا می کردندو تسبیح آن اینست:((سبحان الملک القدوس،سبحان الله الکبیر المتعال،لا اله الا الله هو الحی القیوم)). من در (( بیت المهمور ))دو رکعت نماز خواندم و عدهای از اصحاب خود را در کنار خود دیدم و زمانی که از بیت المهمور خارج شدم دو جوی آب روان دیدم یکی به نام نهر کوثر و دیگر به اسم نهر رحمت و از آب کوثر نوشیدم ودر نهر رحمت غسل کردم تا آنکه وارد بهشت شدم و چشمم به مرغان بهشت که در بزرگی مانند شتر بودند و انارهای بهشتی که در مقدار خود مانند دلوی بودندو درختی دیدم که اگر مرغی هفتصد سال پرواز کنددر اطراف تنۀاو،به آخرش نرسد. جبرئیل گفت: این درخت((طوبی)) است که خداوندآن را به بندگان صالح خودوعده داده و فرموده: و هیچ خانه ای در بهشت نیست مگر انکه شاخه هایی از درخت طوبی در آن سایه افکنده است. من اینجام . تنهای تنهام ! آیاکسی هست که راه را به من نشان دهد؟ بی آن که هم نشین آ ن باشد و چیزی نیست که از او تهی باشد... هر که او را نشناسد به او اشاره کند و هر که به او اشاره کند . محدودش انگاشته . آن که گوید در کجاست . اورادر چیزی نهاده و آنکه گوید بر چیست ؟ دیگر جاها را از او تهی دانسته ... یکی از غریزه های اساسی انسان جست و جو برای یافتن معنی در جهان است . مردم همیشه به اطرافشان نگاه می کرده اندودر شگفت بودهاند که چرا اشیا این طور هستند ؟ چگونه جهان شروع شد ؟ آیا طرح هایی در طبیعت یافت می شود ؟ از ابتدایی ترین داستان های خلقت تا چشم انداز های مهبانگ علم جدید اشتیاق اساسی برای جست و جوی حقیقت ثابت مانده است . اما جست و جوی حقیقت می تواند مارا به ماورا جهان طبیعت یعنی سوالاتی درباره ی علل نهایی رهنمون شود – جست و جو برای دست یابی به خدا...
یا ایها العزیز مسنا...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

صعود به آسمان سوم
صعود به آسمان ششم
هر کودکی بااین پیام به دنیا می آید که هنوز خدا از انسان نومید نشده است ...


...بوده و هست . از نیستی به هستی نیامده . با هر چیز هست .


- بادهارا به رحمتش بچراکنید و جنبش زمین را به سنگ ها و کوه ها استوار گردانید...



